ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )
407
مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى )
كتاب ، جلد و صفحه مرقومه ، فرزند شيخ عبد الرحيم و خود از علماء و عرفاء و حكماء بوده ، و همانا در اين سال متولد شده و در بيستسالگى خدمت حاج سيد محمد تقى پشت - مشهدى رسيده و سه سال از حوزه درس وى فيضياب گرديد . آنگاه بنجف رفت و نه سال در نزد مرحوم شيخ محمد حسن صاحب « جواهر » درس خواند ، سپس باصفهان شتافت و چندى در خدمت ميرزا حسن فرزند ملا على نورى ( نور اللّه مرقدهما ) مراتب معقول را دريافت ، آنگاه شوقش بعرفان كشيد ، و طالب اصحاب حقيقت و ارباب طريقت گرديد ، و بدينمنظور بهندوستان رفت و باز آمد و بحضور مرحوم حسينعلى شاه مشرف شد ، و وى او را به مجذوبعلى شاه حواله نمود . و شيخ محمد در نزد اين شخص اخير مدتى رياضت كشيد ، و در صفاى باطن كوشيد ، تا بمقامى سامى رسيد ، و از او باجازت ارشاد و هدايت نائل گرديد ، آنگاه به وطن مألوف برگشت ، و در خانقاهى كه پدرش بأمر ملا عبد الصمد همدانى بنيان نموده بود اقامت گزيد و چندى ايام و ليالى را بعزلت بسر رسانيد ، آنگاه بطهران رفت و بهطورىكه در « طرائق » فرموده حالش مقتضى ارشاد و دستگيرى نبوده . و او شعر هم مىگفته و تخلص فنا مىنموده و اين أشعار را آنجا از او نقل كرده : ما از آن روز كه با دردكشان يار شديم * در خرابات مغان محرم اسرار شديم تا نهاديم بدرگاه بتان روى نياز * فارغ از سبحه و سجاده وز نار شديم چند روزى پسر آدم خاكى بوديم * ديرگاهى پدر گنبد دوار شديم سالها چرخ زنان بر سر اين چرخ كبود * هم عنان با همهء ثابت و سيار شديم گاه در ميكدهها خشت سر خم بوديم * گاه در مدرسهها حامل أسفار شديم خواب بوديم كه سر زد ز افق طلعت دوست * جلوهاى كرد رخش ، ما همه بيدار شديم در پس آينه واداشت چو طوطى ما را * آنقدر گفت كه ما قابل گفتار شديم شيخ محمد پس از مدت نود و چهار سال قمرى عمر ، در سنه هزار و سيصد و پنج وفات كرده و در همان خانقاه خود بقريهء جاسب دفن شد و فرزندش شيخ حسينعلى گاهى در طهران متوقف ، و زمانى در جاسب متصوف بوده . تا اينجا نقل از « طرائق » شد ، ليكن مدتهائى را كه براى هريك از تنقلات وى نوشته و فرمايد بعد از آن به خدمت حسينعلى شاه و مجذوبعلىشاه رسيد چون با يكديگر